تبليغاتX
بی خواب
خواب

ای آنکه زنده از نفس توست جان من


آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

 

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب


می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

 

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها


سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

 

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم


زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

 

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟


خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 14:51  توسط رضا | 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 14:50  توسط رضا |