![]() |
![]() |
|
| خواب |
|
شب بيداران
همه شب حيران اش بودم ، حيرانِ شهر بيدار كه پي سوز چشمان اش مي سوخت و انديشه ي خواب اش به سر نبود و نجواي اورادش لخت لخت آسمان سياه را مي انباشت چون لترمه باتلاقي دمه بو ناك كه فضا را حيران بودم همه شب شهر بيدار را كه آواز دهان اش تنها همهمه ي عفن اذكارش بود: شهر بي خواب با پي سوز پر دود بيداري اش در شب قدري چنان .- در شب قدري . گفتم “ بنخفتي ،شهر ! همه شب به نجوا نگران چه بودي ؟” گفتند : “برآمدن روز را به دعا شب زنده داري كرديم . مگر به يمن دعا آفتاب برآيد .” گفتم : “ حاجت روا شديد كه آنك سپيده !” به آهي گفتند : “كنون به جمعيت خاطر دل به درياي خواب مي زنيم كه حاجت نوميدانه چنين معجزْ آيت بر آمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
85/10/13ساعت 16:23 توسط رضا |
|
|
فصل ديگر احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
85/10/13ساعت 16:13 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
@ با تو ... ستاره ها نورانی ست @ @ دل در قفس نگاه تو زندانی ست @
|
| پیوندهای روزانه |
|
رئوف آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|