تبليغاتX
بی خواب
خواب

شد نغمه خوان مرغ سحر
چشمان من مانده به در
قلبم گواهی میدهد
که او نمی آید دگر
ای دل کجا رفته
چرا رفته
ز من راز خود نهفته
شب تا سحر یک دم
ز دست غم
دگر چشم من نخفته


تا نوای مرغ سحر برخیزد
جام صبرم ریزد
طاقت از جان من گریزد
به نامهء او گوهر افشانم
صد ره آنرا خوانم
درد و غم با دلم ستیزد
به آن امیدم که از در آید
به خنده لب بگشاید
تا شاید
عقده ها گشاید
روی مه بنماید
تا غمم سر آید


کاش گل من خنده زنان
آنکه بود مونس جان
آید و دل گردد شاد و بیتاب
روشنی بخشد بر من چو مهتاب
به آن امیدم که از در آید
به خنده لب بگشاید
تا شاید
عقده ها گشاید
روی مه بنماید
تا غمم سر آید

+ نوشته شده در  84/10/26ساعت 1:22  توسط رضا | 

نگاهم با نگاهت آشنا شد
نگاهی دلفریب و با صفا شد
ز بیداد دو چشم سبز تو
درون سینه ام آتش به پا شد
نگاه خسته ام چون موج دریا
بلا گردون چشمانت شوم من
که چشم سبز ات ما را بلا شد
که چشم سبز ات ما را بلا شد
رخت مهتابی ات را دوست دارم
لب انابی ات را دوست دارم
خدا داند که همچون جان شیرین
دو چشم سبز ات را دوست دارم

+ نوشته شده در  84/10/26ساعت 1:18  توسط رضا |